به نام تو
يک روز،دو روز ،شايد يک هفته در مسير نمناک عشقت قدم زدم. قلبم از يقين سرشار بود. يقين به اينکه کوچه پس کوچه هاي رسيدن به تو را فراموش نخواهم کرد. اما....
اما مستي ام جداره ي ظريف و لطيف يقينم را ترک ترک کرد. لذت قدم زدن در جاده ات را فراموش کردم. و من غرق در حسرت و اندوه.
کوتاهي از من بود. واز پاي من که لذت لمس کردن خاک نمناک عشقت را فراموش کرده بود.
اشک در چشمانم حلقه زد ومن در حسرت تو چشمانم را بستم تا مگر جاده را به خاطر آورم.اما نه.....
اشک تمام پهنه ي چشمم را فرا گرفت وچشمان من هنوز بسته، نا اميد وخسته.
چشمانم را گشودم. نسيم ضعيفي وزيد و چشمانم را در آغوش گرفت. آري من خنکي خاک نمناک رهت را اين بار در چشمانم حس کردم.
........
....دوان دوان در کوچه هاي...... بوي خنک عشقت جداره ي يقينم را دوباره ترميم ميکند.